مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

203

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سيم ، كشتىها براندند و روز چهارم ، كشتى بهرام مجوس نمايان شد . و هنوز روز به آخر نرسيده بود كه كشتىهاى ملكه مرجانه ، كشتى بهرام مجوس را احاطه كردند . و آن ساعت ، بهرام ، اسعد را بدرآورده ، بتازيانه‌اش همىزد و اسعد استغاثه ميكرد و پناه مىخواست . كس او را پناه نميداد . پس در آن هنگام كه با شكنجهء اسعد مشغول بود ، نظرش به اطراف كشتى افتاد . ديد كه كشتىها كشتى او را احاطه كردند ، بدانسان كه سياهى چشم ، مردمك را احاطه كند . پس يقين دانست كه هلاك خواهد شد . بحسرت و افسوس درمانده ، باسعد گفت : اى اسعد ، واى بر تو كه اين‌همه حادثه در زير سر تو مىباشد . پس ملّاحان را فرمود كه اسعد را به دريا افكنند . و گفت : من ترا پيش از آن‌كه خود كشته شوم ، بكشم . آنگاه ملّاحان از دست و پاى اسعد گرفته ، به دريا افكندند . چون خدا سلامت او را خواسته و اجلش نرسيده بود ، در آب فرورفت و بيرون آمد و شنا همىكرد و موجش همىزد تا بساحل درآمد ، در حالتى كه گمان خلاص نداشت . الغرض ، چون اسعد بكنار دريا رسيد ، جامه از تن بيرون آورده ، بفشرد و بآفتابش انداخت و عريان نشسته ، سرگذشت خود و مصيبت‌هاى اسيرى بخاطر آورده ، همىناليد و همىگريست و اين دوبيتى همىخواند : نه هست بشادئى مرا دست‌رسى * نه گفت توانم غم خود را به كسى صد غم دارم نهفته در هرنفسى * در من نگريد و شكر گوئيد بسى چون دوبيتى برخواند ، برخاسته ، جامه در بر كرد و نمىدانست كه بكدام سوى برود . پس حيران و سرگردان ، شبانه‌روز ميرفت و بيخ گياهان و برگ درختان مىخورد و آب چشمه‌ها مىنوشيد تا اينكه شهرى نمايان شد . اسعد فرحناك گشت و بسرعت بسوى شهر رفت . چون به شهر رسيد ، هنگام شام شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .